مي رسد روزي كه مرگ ، درد را درمان كند
روي اين ويرانه ها ، خانه اي سامان كند
مي نشينم منتظر ، تا بيايد اين بهار
مي شمارم لحظه ها ، تا دم سوت قطار
لحظه هاي بي سفر ، سرد و تاريك و خموش
همسفر آماده شو ، بانگي مي آيد به گوش
مي روم من به [...]
بایگانیِ دسامبر, 2008
قصه من ، قصه تو ، قصه كوچ دوباره
قصه رفتن و رفتن ، قصه مرگ ستاره
قصه دل ، قصه ابر ، قصه اشك دوباره
قصه صورت و سرما ، قصه برف شبانه
داستان آشنايي ، قصه هايي از جدايي
قصه تكراري ما ، موج سرما و سياهي
روزهاي رفته از ياد ، نامه هاي رفته بر باد
قصه [...]
روزگار غريب …
ارسالشده در بی ربطانه, tagged كپي رايت در دسامبر 13, 2008 | 13 دیدگاه »
الان يك وبلاگ پيدا كردم كه معلوم نيست اسمش مرواريده يا مهشيد !
تازه وبلاگش هم فيلتر شده ! ديدم كه در كمال خونسردي چند تا از نوشته هاي
منو برداشته و كپي كرده تو وبلاگش . البته چندان هم بي ذوق نيست … چند كلمه
به اين نوشته ها اصافه كرده و اسم دوستش آزاده رو توي [...]
شوق سفر
ارسالشده در فیلسوفانه, tagged مرگ در دسامبر 2, 2008 | 25 دیدگاه »
چنانم که اگر هر لحظه بدانم که فردا روز مرگ من است ,
همان لحظه , از شوق جان خواهم داد . . .
.
.
.
پی نوشت : بنده آدم ناامیدی نیستم. ولی خوشبختانه تا حالا هیچ خیری از این دنیا ندیدم و هیچ
دلبستگی به اینجا ندارم. پس لطفا از نوشتن کامنت های روانشناسانه و نصیحت گرانه [...]
