سال هاست كه قاصدكي
به خانه ام نيامده
قاصدك هم مي داند
انتظار خبري نيست مرا
قاصدك خاطرت باشد
كه اگر روزي و جايي
…او مرا ياد آورد
همچو روزگاراني خوش
برسان بر دل من
برسان خود را زود
برسان اين خبرم
و بگو با من :
قاصدك هم مي داند
انتظار خبري نيست مرا
قاصدك خاطرت باشد
كه اگر روزي و جايي
…او مرا ياد آورد
همچو روزگاراني خوش
برسان بر دل من
برسان خود را زود
برسان اين خبرم
و بگو با من :
» او دست برداشته است
از تو
اي در وطن خويش غريب «
…..
قاصدك مي دانم
گرد بام خانه ام هيچ نگرد
مردگان را انتظار خبري نيست
اما … اما
بوي خوش او را با خود
تو چه خوش آورده اي
.
.
محمدعلي رضايي
مرداد 89

مرسی خیلی حال کردم باهاش
قاصدک هان چه خبر اوردی ؟
وز کجا وز که خبر اوردی !؟
نمیدونستم هنوزم مینویسی ، خوشحال شدم از خواندن شعرت. مرسی
راستی! شعرات بر عکس گذشته هست. آخراش خوب و امیدوارانه تموم میشه . بیشتر به دل میشینه ، ایول
مرده ها معمولا با خبر ترن….مگه اینکه روحت مرده باشه…شاید اگه خبری بیاد زنده بشی
درود
قاصدك را كه مي بينم
هزاران بار در سرم دور مي زند
فوت كن
فوت كن
به كجا؟!
فقط فوت كردنش خوب است
انتظار را بگذار براي زندگي ديگر
لجظات كمر به قتلمان بسته اند !
سلام آقا محمد علی!
خیلی زیبا بود
خیلی وب جالبی داری
خوشحال میشم بیای و نظرتو بگی
اگه دوست داری تبادل لینک کنیم
منتظرتم
بای
بسیار زیبا بود
شعر شما رو در وبلاگم با نام خودتون گذاشتم و آدرس وبلاگتون رو برای بچه های سایت گذاشتم