خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

In The Line of Fire

عاشاقانه نوشتيم ،  دلمان سوخت .

از احساساتمان نوشتيم ، زبانمان سوخت .

از گذشته ها نوشتيم ،  عده اي دلشان سوخت .

از آن دنيا نوشتيم ، عده اي وجدانشان سوخت .

سياسي نوشتيم ، عده اي از شنيدن حقايقي كه عمري از مواجهه با

آن فرار مي كردند سوختند و اعصاب و روان ما را نيز  سوزاندند …

.

از هرچه و هركس  و هركجا  كه نوشتيم ،  چيزي و كسي  در جايي سوخت.

مي ترسيم اگر به نوشتن ادامه دهيم  كل جهان آتش بگيرد و تقصيرش را به

گردن ما بياندازند !

و اگر ننويسيم و نگوئيم و خاموش شويم ،  روحمان خواهد سوخت …

مانده ايم چه كنيم …

I Miss You Liberty

در بهار آزادي …

جاي آزادي  به شدت  خالي است

» به دليل مسائل امنيتي  حذف شد «

The Day Before Yesterday


رد پاي ما هنوز روي خاك نرم باغچه كودكي مانده است . هنوز تفنگ بازي ما تمام نشده

بود ، كه وقت رفتن شد . چه زود !

رفتيم ، اما مي دانم  كه باغچه هنوز در انتظار ماست تا برگرديم و  كرم هاي خاكي را با

قاشق از خاك بيرون بكشيم …

صداي ما در خاطر باغچه مانده است ، دلم براي باغچه تنگ شده …

براي آن دو درخت گيلاسي كه هيچ وقت گيلاس ندادند !

براي آن بوته رز سفيد ، كه غريبانه در گوشه تاريك باغچه ، هر سال پر از

گل مي شد.

و براي آن بوته بزرگ رز سرخ ، كه سوگلي باغچه بود.

حتي براي آن پيچك هاي مزاحم ، گل هاي اطلسي … و از همه بيشتر براي

كرم هاي خاكي.

مي دانم كه خوشبختي و شادي ام را جايي در گوشه همان باغچه پنهان كرده بودم ،

و آن را با خود نياورده ام … چه حيف !

به گمانم من هم خدايي دارم كه در اين نزديكي است ، ولي گويا  او چنين بنده اي

ندارد … هر طور كه راحت است !  شايد او هم فقط در همان باغچه براي من

خدايي مي كرد .

آري ، او با من نيامده است …

.

.

اخطار جدي :  در صورت نوشتن كامنت هاي نصيحت گرانه ، پدربزرگانه ،

شيخ مابانه و …  با پاسخ هاي بسيار ركيك مواجه خواهيد شد !!!


انتظار

مي رسد روزي كه مرگ ، درد را درمان كند

روي اين ويرانه ها ، خانه اي سامان كند

مي نشينم منتظر ، تا بيايد اين بهار

مي شمارم لحظه ها ، تا دم سوت قطار

لحظه هاي بي سفر ، سرد و تاريك و خموش

همسفر آماده شو ، بانگي مي آيد به گوش

مي روم من به سفر ، سفري دور و دراز

چه بگويم من از اين رنج و از اين راه دراز . . .

.

.

محمدعلي رضايي

دي 1387

قصه ما

قصه من ، قصه تو ، قصه كوچ دوباره

قصه رفتن و رفتن ، قصه مرگ ستاره

قصه دل ، قصه ابر ، قصه اشك دوباره

قصه صورت و سرما ، قصه برف شبانه

داستان آشنايي ، قصه هايي از جدايي

قصه تكراري ما ، موج سرما و سياهي

روزهاي رفته از ياد ، نامه هاي رفته بر باد

قصه ناگفته ما ، از سكوتي جنس فرياد

مي نويسم قصه دل ، قصه غم هاي سنگين

از سفرهاي گذشته ، ياد رفتن هاي غمگين

قصه من ، قصه تو ، قصه اي تا بي نهايت

قصه اي از اشك ديده ، سفري تا به قيامت

دل من در حسرت تو ، رنج تنهايي كشيده

دل تو در خواب مستي ، طعم عشقي نچشيده

مي روم اينك از اينجا ، از شب نامهرباني

مي روم تا صبح فردا ، تا طلوع مهرباني

در سفر بايد بمانم ، تا سرانجام رهايي

قصه پر غصه ما ، باز خواند آشنايي . . .

.

.

.

محمدعلي رضايي

آذر 1387

روزگار غريب …

الان يك وبلاگ پيدا كردم كه معلوم نيست اسمش مرواريده يا مهشيد !

تازه وبلاگش هم فيلتر شده ! ديدم كه در كمال خونسردي چند تا از نوشته هاي

منو برداشته و كپي كرده تو وبلاگش . البته چندان هم بي ذوق نيست … چند كلمه

به اين نوشته ها اصافه كرده و اسم دوستش آزاده رو توي متن آورده !

خودتون ملاحظه كنيد :

http://morwaried.blogfa.com/post-1433.aspx

http://morwaried.blogfa.com/post-1430.aspx

چند نمونه ديگه هم پيدا كردم كه از وبلاگ قديميم مطلب دزديدن و من متوجه نشدم …

اين يكي اصلا خلاقيت به خرج نداده و عينا كپي كرده. حداقل در نقل قول صداقت داشته !

http://rezaj.parsiblog.com/-233054.htm

http://rezaj.parsiblog.com/-233052.htm

فعلا همينا رو پيدا كردم .

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.