.
مانده ايم چه كنيم …
نوشته شده در دلتنگانه | برچسبها نوشتن, آتش, روح | 51 دیدگاه »
» به دليل مسائل امنيتي حذف شد «
نوشته شده در سياسيانه | برچسبها اسلام, حكومت, علي | 19 دیدگاه »
رد پاي ما هنوز روي خاك نرم باغچه كودكي مانده است . هنوز تفنگ بازي ما تمام نشده
بود ، كه وقت رفتن شد . چه زود !
رفتيم ، اما مي دانم كه باغچه هنوز در انتظار ماست تا برگرديم و كرم هاي خاكي را با
قاشق از خاك بيرون بكشيم …
صداي ما در خاطر باغچه مانده است ، دلم براي باغچه تنگ شده …
براي آن دو درخت گيلاسي كه هيچ وقت گيلاس ندادند !
براي آن بوته رز سفيد ، كه غريبانه در گوشه تاريك باغچه ، هر سال پر از
گل مي شد.
و براي آن بوته بزرگ رز سرخ ، كه سوگلي باغچه بود.
حتي براي آن پيچك هاي مزاحم ، گل هاي اطلسي … و از همه بيشتر براي
كرم هاي خاكي.
مي دانم كه خوشبختي و شادي ام را جايي در گوشه همان باغچه پنهان كرده بودم ،
و آن را با خود نياورده ام … چه حيف !
به گمانم من هم خدايي دارم كه در اين نزديكي است ، ولي گويا او چنين بنده اي
ندارد … هر طور كه راحت است ! شايد او هم فقط در همان باغچه براي من
خدايي مي كرد .
آري ، او با من نيامده است …
.
.
اخطار جدي : در صورت نوشتن كامنت هاي نصيحت گرانه ، پدربزرگانه ،
شيخ مابانه و … با پاسخ هاي بسيار ركيك مواجه خواهيد شد !!!
نوشته شده در دلتنگانه | برچسبها كودكي, باغچه, خدا | 22 دیدگاه »
مي رسد روزي كه مرگ ، درد را درمان كند
روي اين ويرانه ها ، خانه اي سامان كند
مي نشينم منتظر ، تا بيايد اين بهار
مي شمارم لحظه ها ، تا دم سوت قطار
لحظه هاي بي سفر ، سرد و تاريك و خموش
همسفر آماده شو ، بانگي مي آيد به گوش
مي روم من به سفر ، سفري دور و دراز
چه بگويم من از اين رنج و از اين راه دراز . . .
.
.
محمدعلي رضايي
دي 1387
نوشته شده در شاعرانه | برچسبها قطار, همسفر, انتظار, سفر | 25 دیدگاه »
قصه من ، قصه تو ، قصه كوچ دوباره
قصه رفتن و رفتن ، قصه مرگ ستاره
قصه دل ، قصه ابر ، قصه اشك دوباره
قصه صورت و سرما ، قصه برف شبانه
داستان آشنايي ، قصه هايي از جدايي
قصه تكراري ما ، موج سرما و سياهي
روزهاي رفته از ياد ، نامه هاي رفته بر باد
قصه ناگفته ما ، از سكوتي جنس فرياد
مي نويسم قصه دل ، قصه غم هاي سنگين
از سفرهاي گذشته ، ياد رفتن هاي غمگين
قصه من ، قصه تو ، قصه اي تا بي نهايت
قصه اي از اشك ديده ، سفري تا به قيامت
دل من در حسرت تو ، رنج تنهايي كشيده
دل تو در خواب مستي ، طعم عشقي نچشيده
مي روم اينك از اينجا ، از شب نامهرباني
مي روم تا صبح فردا ، تا طلوع مهرباني
در سفر بايد بمانم ، تا سرانجام رهايي
قصه پر غصه ما ، باز خواند آشنايي . . .
.
.
.
محمدعلي رضايي
آذر 1387
نوشته شده در شاعرانه | برچسبها قصه, كوچ, حسرت, سفر, سرما, غم | 29 دیدگاه »
الان يك وبلاگ پيدا كردم كه معلوم نيست اسمش مرواريده يا مهشيد !
تازه وبلاگش هم فيلتر شده ! ديدم كه در كمال خونسردي چند تا از نوشته هاي
منو برداشته و كپي كرده تو وبلاگش . البته چندان هم بي ذوق نيست … چند كلمه
به اين نوشته ها اصافه كرده و اسم دوستش آزاده رو توي متن آورده !
خودتون ملاحظه كنيد :
http://morwaried.blogfa.com/post-1433.aspx
http://morwaried.blogfa.com/post-1430.aspx
چند نمونه ديگه هم پيدا كردم كه از وبلاگ قديميم مطلب دزديدن و من متوجه نشدم …
اين يكي اصلا خلاقيت به خرج نداده و عينا كپي كرده. حداقل در نقل قول صداقت داشته !
http://rezaj.parsiblog.com/-233054.htm
http://rezaj.parsiblog.com/-233052.htm
فعلا همينا رو پيدا كردم .
نوشته شده در بی ربطانه | برچسبها كپي رايت | 13 دیدگاه »
