خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

I Miss You Liberty

در بهار آزادي …

جاي آزادي  به شدت  خالي است

” به دليل مسائل امنيتي  حذف شد “

The Day Before Yesterday


رد پاي ما هنوز روي خاك نرم باغچه كودكي مانده است . هنوز تفنگ بازي ما تمام نشده

بود ، كه وقت رفتن شد . چه زود !

رفتيم ، اما مي دانم  كه باغچه هنوز در انتظار ماست تا برگرديم و  كرم هاي خاكي را با

قاشق از خاك بيرون بكشيم …

صداي ما در خاطر باغچه مانده است ، دلم براي باغچه تنگ شده …

براي آن دو درخت گيلاسي كه هيچ وقت گيلاس ندادند !

براي آن بوته رز سفيد ، كه غريبانه در گوشه تاريك باغچه ، هر سال پر از

گل مي شد.

و براي آن بوته بزرگ رز سرخ ، كه سوگلي باغچه بود.

حتي براي آن پيچك هاي مزاحم ، گل هاي اطلسي … و از همه بيشتر براي

كرم هاي خاكي.

مي دانم كه خوشبختي و شادي ام را جايي در گوشه همان باغچه پنهان كرده بودم ،

و آن را با خود نياورده ام … چه حيف !

به گمانم من هم خدايي دارم كه در اين نزديكي است ، ولي گويا  او چنين بنده اي

ندارد … هر طور كه راحت است !  شايد او هم فقط در همان باغچه براي من

خدايي مي كرد .

آري ، او با من نيامده است …

.

.

اخطار جدي :  در صورت نوشتن كامنت هاي نصيحت گرانه ، پدربزرگانه ،

شيخ مابانه و …  با پاسخ هاي بسيار ركيك مواجه خواهيد شد !!!


انتظار

مي رسد روزي كه مرگ ، درد را درمان كند

روي اين ويرانه ها ، خانه اي سامان كند

مي نشينم منتظر ، تا بيايد اين بهار

مي شمارم لحظه ها ، تا دم سوت قطار

لحظه هاي بي سفر ، سرد و تاريك و خموش

همسفر آماده شو ، بانگي مي آيد به گوش

مي روم من به سفر ، سفري دور و دراز

چه بگويم من از اين رنج و از اين راه دراز . . .

.

.

محمدعلي رضايي

دي 1387

قصه ما

قصه من ، قصه تو ، قصه كوچ دوباره

قصه رفتن و رفتن ، قصه مرگ ستاره

قصه دل ، قصه ابر ، قصه اشك دوباره

قصه صورت و سرما ، قصه برف شبانه

داستان آشنايي ، قصه هايي از جدايي

قصه تكراري ما ، موج سرما و سياهي

روزهاي رفته از ياد ، نامه هاي رفته بر باد

قصه ناگفته ما ، از سكوتي جنس فرياد

مي نويسم قصه دل ، قصه غم هاي سنگين

از سفرهاي گذشته ، ياد رفتن هاي غمگين

قصه من ، قصه تو ، قصه اي تا بي نهايت

قصه اي از اشك ديده ، سفري تا به قيامت

دل من در حسرت تو ، رنج تنهايي كشيده

دل تو در خواب مستي ، طعم عشقي نچشيده

مي روم اينك از اينجا ، از شب نامهرباني

مي روم تا صبح فردا ، تا طلوع مهرباني

در سفر بايد بمانم ، تا سرانجام رهايي

قصه پر غصه ما ، باز خواند آشنايي . . .

.

.

.

محمدعلي رضايي

آذر 1387

« نوشته‌های تازه‌تر - نوشته‌های قدیمی‌تر »